گشوده شدن پلك هايمان رو به افق شهري است!اينجا چيزي از سكوت بي پايان دشت و آسمان لايتناهي و خورشيد زرافشان نيست!انگار آسمان و خورشيد و ماه و ستارگان هم شهري شده اند!اما شهر ،پر از ساختمان و صداي ماشين و دود و رفت و آمد عجولانه مردم شده است ،در حاليكه انگار اصلاً همديگر را نمي بينند ،فقط عجله و عجله و عجله!
اين شتاب هاي هر روزه به كجا مي انجامد ،نميدانم!فقط همين را ميدانم كه سالهاست در ذهنمان طلوع زندگي از ياد رفته است!راستي چه كسي يادش مي آيد كه آخرين بار چه موقع زندگي كرده است؟!چه موقع از ته دل و فارغ از افكارات دنيايي خنديده و خندانده است؟!اصلا "رنگ زندگي" چه رنگي بود؟
اما اينجا،دشت سبز است و آسمان آبي با تكه هاي سفيد فام ابر ، صداي موسيقي طبيعت و نوازش نسيم و اينجاست كه "سماع" زمين را از اعماق وجودم احساس ميكنم!
دلم قرار مي خواهد ،قراري ابدي!زندگي با همه ي بودنش،وسعت آسمان و پيراهني زنانه از جنس حرير و مستي ناب كه تا دنيا دنياست بچرخم و بچرخم و بچرخم...
برچسب: طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت,
نویسنده: بهراد ایمانی